X
تبلیغات

مرجع کد اهنگ


Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Second Birthday tickers تمام هستی من روژیــــــــــن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1391ساعت 13:56  توسط مامانی  

احساس میکنم تو هفته گذشته افسار زندگی از دستم در رفته .. چی شد ... چرا اینجوری شد... باز ازشون تعریف کردم و چشمهای بد ....

دو سه روزه روژین بدجوری توی کرک و پر رهام میزنه و رهام هم خوب از خجالتش در میاد البته این اوجش بود ..قضیه بر میگرده به سه چهار روز پیش تر که احساس میکردم لحن حرف زدن روژین تند شده و بد با ما و داداشش صحبت میکنه

خدا به خیر به گذرونه حوصله هر چیزی رو دادم جز جیغ  و داد و بکش بکش و گریه های بچه ..ای خدا خودت میدونی من اعصاب دعوای بچه رو ندارم الان دو شبه موندم چطوری با روژین رفتار کنم که نفهمه من ناراحتم (بخواد لج من رو در بیاره ) و از طرفی زیاد طرف رهام رو نگیرم خانم حسودیش گل کنه ..عجبااااااااااا یه عکس بود پست قبلیم زندگی رو چطور آشوب کرد بهم

جشن فارغ التحصیلی روژین مرحله اول :

جشن اصلی روز سه شنبه بود که بچه ها رو برده بودن کانون پرورشی فکری کودکان و اونجا برنامه کاردستی و تاتر و سفالگری و نمایش فیلم و این چیزا بوده ..قرار شده سی دی رو بدن هنوز که خبری نیست 

 روزچهارشنبه  یازده اردیبهشت ماه جشن مامانا تصمیم گرفتن برای هر چه پررنگ تر بودن خاطره این مقطع تحصیلی یه جشن توی مدرسه بگیرن و قرار ساعت 11.30 بود که من به همین دلیل و برنامه ای که توی مهد بود از کار در رفتم ولی باز هم  به برنامه فارغ التحصیلی جشن و کیک مدرسه و دادن هدیه روز معلم نرسیدم ساعت 1.30 تازه از مهد زدیم بیرون این شد ... بعد از اونم شنبه که طلا رفت مدرسه یکشنبه هم اصرار که خانم گفته با مادراتون بیاید و وسایلهاتون رو تحویل بگیرید .. هر چی گفتم شما برو من بعد میام قبول نکرد و اینطوری شد که صبح روز یکشنبه چهار نفری پاشدیم رفتیم مدرسه و دوباره ضمن تشکر از مدیر و معلمش وسایلهای دخترک عزیز رو تحویل گرفتیم و بدو رفتیم سوار ماشین شدیم تا بارون خیسمون نکنه و بچه ها رو تحویل مهد دادیم و پرونده مدرسه در مقطع پیش دبستانی بسته شد . قرار شد سی دی روژین رو بدن به یکی از دوستان نزدیک خونه تا ازش بگیریم .. همون روز هم رفتیم و مدرسه عاطفه رو هم دیدیم ..روژین تمایل داره مدرسه قبلی بره منم البته از کادر مدیر و ناظمش خیلی راضیم (اخلاقی خوب مهربان آرام و صبور  ) هرچند در کار هیچ ایده جدیدی و تلاشی برای بهتر شدن ندارن بهتر از مدرسه ای که فقط ادعا دارن و حتی نمیتونن با والدین خوب ارتباط برقرار کنن علاوه بر اونهم از نظر آموزشی هیچ پون + نسبت به مدرسه قبلی نداره ..ولی بابای میگه مدرسه نزدیک خونه بهتره صبح خودمون میبریمش ظهر هم پیاده بر میگرده ..فعلا که 70% عاطفه هاست و البته برای من درصدها فرق میکنه و من همچنان امیدوارم نه نیایش بشه و نه عاطفه ها ( خدا جون هنوز امیددددددددددددوارمااااااااااا )


روز جمعه نشسته بودیم شطرنج بازی میکردیم یهوی پهلوم تیر کشید گفتم : من دراز میکشم آخخخخ پهلوم

طلا: فکر کنم بارداری

- چی ؟؟ بارداری یعنی چی دخترم 

- یعنی خدا بخواد ان شا.. میخوای برام یه خواهر بیاری (دستاش هم رو به آسمون بود )

تو دلم گفتم مگه خل شدم 


روژین خودش میره کلاس زبان و میاد البته که من جون به لب میشم تا بره و بیاد این سه جلسه هم که رفته من زنگ زدم رسیده و مسئول گزارش داده بهم و موقع برگشت هم بابای میره از دور نگاش میکنه تا بیاد دوتا کوچه چقدر به دختر اعتماد به نفس و احساس بزرگی میده و  ولی به من اندازه یه دنیا دلشوره و فاصله میده ..یه روز صبح هم زنگ زدم که کلاس هست و گفتن بله ...طلا هم راهی شد ..رفت ده دقیقه نشده برگشت ...پس چی شد ..مامان نبود ..کلاس تشکیل نشده بود  .. گرممممممممه و رفته زیر کولر .. بدو رفتم زنگ زدم که بگم این چه وضعی دیدم مدیر گوشی رو برداشت بعد از پرس جو متوجه شدم مسئول اونجا توی دفتر نبوده و سر یکی از کلاسها چیزی توضیح میداده و در همه کلاسها بسته بوده ... خانم فکر کرده کلاس تشکیل نشده و اومده ..بهش میگم خب دختر می پرسیدی ...میگه : واقعا که هیچکی اووووووونجا توی راهرو و دفتر نبود فقط دوتا آقا بودن (مدیر و آبدارچی منظورش بود ) برم از اونا بپرسم ...من برم پیش دوتا آققققققققققققققا اونم تنهایی ... مگه نگفتی هیچ وقت با مردای غریبه حرف نزنم و تنها نرم جایی باهاشون ..پیررررررررر شدی هی یادت میره حرفات رو من خسته ام گرمممممممه آخه بدو بدو فرار کردم اومدممممم حالا هی سوال بپرس ازم - واقعا موندم چی بگم ..حرفی برای گفتن داشتم ولی دخترکی گوشی برای شنیدن نداشت تمام وجودش چشم بود برای دیدن کارتونی که از تی وی پخش میشد )

امشب بابای داشت میرفت پیش دوستش جهت حل مسئله ..

- بابا جون یه لحظه میشه بیای من دستم بنده ..

- بعله دخترم

- یه بوس آبدار .... ان شا.. داری میری پیش دوستت عملیات درس خوندنت موفقیت آمیز باشه

من از توی اتاق خواب غش کرده بودم از خنده

یادش به دعاش بود تا بابا اومد پرسید که حل شده یا نشده و عملیات چطور پیش رفته ههههههه

فداش بشم الهییییییی مربی شطرنجش گفته که یه جایزه خوب براش بگیرم ..ببینم چی میخواد فکر کنم به سی بسنده کنه

رهام خیلی خیلی خیلی شیرین شده (هزار ماشا..) قبلنا که ترسو ترسو میگفت انگاری نون خامه ای میدیدمش همش میخواستم بخورمش ...این روزها که تند و تند و تند پشت سر هم بهمون میگه دروغگو به زبون . خودش کیک خامه ای سه طبقه میبنمش که میخوام با کلللللللللللللله برم توی این کیک و بخورمش و بلیسمش ..چه فایده که بوسش میکنم میگه بببببببببببببسه مامان ..بسسسسسسسسسه و نمیذاره بخورمش

آخه بگو فسقلی من هنوز حرفم تموم نشده تو چطور میفهمی دروغ میگم یا راست میگم که از دور میگه دروغگو ..اثرات مهد دیگه 

یادم رفته بود بنویسم امسال اولین باری که هندونه رو نوبر کردیم آقا نشسته بود و چنگال به دست اولی رو خورد دومی رو خورد سومی یهوی گفت پتتتتتتتتته پپپپپپپپپپپته ...منم هی دنبال پشه اطرافش میگشتم .. الکی و خیالی کیش کردم و گفت بخور رفت .. هنوز دستش نرفته بود بالا یهوی دیدم دوباره میگه ایناشششش پته ...پته ایناش .. خوب نگاه کردم دیدم بعععععععععععله دانه های تخم هندونه رو که ریز سیاه از لای قرمزی دیده و هی میگه پته پته و من و بابا غش کردیم از خنده ...

جمعه صبح 27/2/92 ..بابای از شرکت بهش زنگ زدن وساعت 3 شب رفته بود ... خوبه چطوری از خواب بیدار بشم...یه پسر کاکل بسر طالبی به دست ..مامان پااااااااااااشو ..من این .. (بلاخره پسرک لال منم زبون وا کرده ) خب رهام این چیه ؟ اول صبحانه ..نه من این ..اسمش طالبی ..بگو طالبی ..به به ..نه بگو طالبی اااااااه بده من این ..اینطوری بود که طالبی امسال رو هم نوبر کرد

یه دختره توی مهد هست که بدجوری به رهام حساسه و به روژین میگه دادشت رو نیار مهد خودت میای بسه .. انگاری نماینده از هر خانواده باید بره مهد ...هی هیچی نگفتیم و نگفتیم تا دیگه کار به ضرب و شتم کشیده و رهام رو  از پشت زده و چهار شنبه هم از پشت سر رهام رو هل داده بود و کنار ابروش شکافته و به گفته شاهد عینی (خواهر مضروب) لبش هم خون فوران میکرده ..خلاصه که بعد از کلی صحبت با مدیر کاشف به عمل اومد این دختر با اونایی که خواهر و بردار دارن توی مهد مشکل داره و حسودی میکنه.. بیش از هزار بار هم مشاور با مادرش صحبت کرده و ازش خواسته یه طوری آتش خواهر برادر دار شدنش رو کم کنن ولی مادر زیر بار نمیره و به تک فرزندی بسنده کرده ...دلم براش سوخت دیگه شکایتش رو نمیکنم گناه داره طفلی ..البته روزین هم گفت امروز بهش پیشنهاد داده رهام داداش دوتامون باشه اونم حسابی کیف کرده و روابط حسنه بوده.کشته مرده این راهکارهای روژینم 

این روزها تکیه کلام دخترک شده البته ... داشت کابینت رو مرتب میکرد ..دخترم چه میکنی دارم ریاضی تمرین میکنم چطوری آخه برو سر برگه ات کارت رو انجام بده (رایتنگ زبان داشت )اه مامان ..طبقه بندی و دسته بندی  یه جور بازی که ذهن ما بچه رو خلاق میکنه و استعدداد مون رو توی ریاضیات بالا میبره یه جورایی شکوفا میشیم .. خب این چه ربطی داره روژین به کاری که تو میکنی ( فهمیدم منظورش چیه ولی از عمد سوال تخصصی پرسیدم )

ببین مامان جون این کاسه ها اینطرفه کوچیکا اینجا بزرگترا اینجا گل آبی ها اینطرف بشقاب گرد اینور ..چهار گوشا اونور .. ..همه رو ریز به ریز توضیح داد و بعدش گفت یه جور دسته بندی و طبقه بندی دیگه ..متوجه شدی 

کلی عکس یادگاری هم دارم به زودی میذارم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 23:52  توسط مامانی   | 

زندگی یعنی منچ ...

زندگی یعنی تلاش بچه ها برای اینکه هرکی زودتر تاس رو برداره و بندازه و همه عدد هاشون رو هم دو بخونن آخه دوتا هستن آخه این دوتا انتهای خوشبختی ما دوتا هستن .. خدا جونم مچکککککککککککککککککرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 1:44  توسط مامانی   | 

مامان اگه من و تو ازدواج کنیم و 5 تا بچه بیاریم میدونی چی میشه ؟؟؟

وااااااا ..نه چی میشه ؟

هیچی دیگه دیونه میشیم ... آخه همش قاطی پاتی میکنیم که کیه بچه کیه .... هردوتامون مامانیم دیگه --واقعا چه موضوع مهمی رو کشف کرده --


شب وقتی بابا براش کتاب میخونه صداش رو میشنوم که میگه :

باباجون .. چرا اینقدر مامان باباها بداخلاقن

بابا : نه مامان بابا ها بداخلاق نیستن که 

چرا... ببین تو مامانی هی گیر میدین ..وقت خوابه .. وقته درسه ..اینکار رو بکن اینکار رو نکن

گوش ندم اخم میکنید ...میشه بداخلاقی دیگه .. مگه بداخلاقی غیر از اینه (اینقدر خسته بودم که نفهمیدم بابا چی جوابش داد )


درحال کیک پختن بودم که اومد خونه ...مامان جون کیییییییییییییک

بله دختر گلم ... رفت لباسش رو در اورد اومد آشپزخونه و گفت : من اظمینان دارم  کیکهای که مامانم میپزه طعمشون فوقالعاده اسسسسسسسسسست .. بینهایت خوشمزه است ... (من ..علاوه بر کیفول شدن .. دوتا شاخ هم روی سرم در اومد )


رهام همچنان آتشی میسوزاند که شیطان در مقابلش لنگ میندازه ... از روی دسته مبل همچین میپره انگاری مسابقات المیپک هست .. همچین توپ رو میکاره و شوت میکنه و اگه توپ توی پای بابا باشه تکل میره که انگار برادر کوچیکه پله است (یه رگ برزیلی داره )

و علاوه بر حرفهای که مثل نقل و نبات به زبون خودش به ما میزنه مدتی که کلمه ترسوووووو ترسسسسسو رو خطاب به ما میگه تا شاید حرصیمون کنه و بدوییم دنبالش دور خونه و عاشققققق اینه که دو دستش رو ببره بالا و داد بزنه ترسو ترسسسسسو

پلنگ صورتی و پت و مت رو خیلی دوست داره ..روژین عاشق موش و گربه بود .. پلنگ صورتی که شروع میشه بلد نیست بگه دلن دلن ...میگه گلن گللللللللللللن .. گگگگگگگگگگگگگلن ... و ما عاشق این گلن گلن پهلوان هستیم

همکارم از مرخصی زایمان اومده و طبق بازدید های که از مهدهای شهرک داشت . مهدی که بچه ها رو میذارم مورد قبول افتاد و یکی دو روزی رفت ولی در نهایت تصمیم گرفت که بچه اش رو اونجا نبره و من که از همه جا بیخبر یه روز دیدم دوتا از رئیس ها توی راهرو صدا زدن خانم فلانی .. شنیدم پهلوانتون مهد رو قروق کرده ..من چشمام چهار تا شد .. جریان چیه ؟؟؟

فهمیدم که خانم همکار رفته گفته چون بچه های آقای ...اونجا میرن و پسرش ماشا..یلی هست و حسابی خدمت بچه ها میرسه من ترجیح دادم تا بچه ام بزرگتر نشده و نتونه از خودش دفاع کنه ...از اون مهد دوری کنم

این شد که سند اون مهد به نام رهام توی شرکت رقم خورده و هر چی باباش بیزبونه ..پهلوان ما ورد زبون روسا شده

بازم حرف دارم ..برم ببینم روژین از کلاس زبان اومد یا نه ...دوباره مینویسم


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 19:54  توسط مامانی   | 

کی گفته من تنبلمممممم

خیلی هم زرنگم(تاثیرات بزرگ بینی  ++ هست )

از کجا بگم ؟

از شروع سال !!! نه ولش کن مرگ و میر و ناراحتی داشت

از بعد از سال تحویلی ... نه بازم ناراحتی بود

از یک روز بعدش .. آها یکمی بهتره ... دورمون شلوغ بود .. آره فکر کنم از اینجا که همه بخاطر مراسم فوت ننه اومده بودن خونه بابا محمد و همه فامیل جمع بودن عیدمان کمی شیرین شد .. ننه خدا بیامرزدت که چه موقعی از بین ما رفتی و چه بی خبر .. هیچکس انتظارش رو نداشت اونم بدون علائم بیماری و اونم بدون بستری شدن توی بیمارستان ..بدون بیقراری و روز سال تحویلی .. خدا بیامرزدت که رفتنت تاریخی بود ..عجب روزی ..سال تحویلی اونم سال کبیسه ...روحت شاد ...آخ که چقدر دلم میخواست برای مراسم خاک سپاری باشم و نشد .. آخ که هنوز باور نمیکنم رفتنت رو فکر میکنم هنوز از اصفهان برنگشتی ... ننه جونممممم

حسابی دورمون شلوغ شد بعد از مراسم تشیع و خاک سپاری همه از هر جایی خودشون رو رسوندن خونه بابایی و سنگ تموم گذاشتن فامیل و البته من و خاله نسا و زن دایی ندا .. واقعا سنگ تموم گذاشتیم تو مراسم ...دیگه کمر برامون نموند ... خیلی از فامیل رو که خیلی خیلی وقت بود ندیده بودم دیدم حتی بین این خیلی های که خیلی وقت بود ندیده بودمشون چند تا از پسر عمه هام جا میشد .. واقعا چرا اینطوری شده .. رابطه ها کمرنگ شده یا فاصله ها طولانی شده .. همش هفتا پسر عمه دارمااااا عجبا دوتاشون رو بیشتر از 7-6 سال بود ندیده بودم 

روز پنجم برگشتیم که بریم سرکار مبادا از دوری ما عباسقلی رو به قبله شود .. دیر وقت رسیدیم و نفهمیدیم چطور خوابیدیم .. رفتم کار تمام طول روز چشمام قیلی ویلی میرفت و خواب بودم برگشتم کمی خونه رو مرتب کردم و خوابیدم تا فردا صبح ساعت 9 که دیگه حال سرکار رفتن رو نداشتم حسابی کار توی خونه بود واسه کوزت بازی بلاخره بعد از غروب بود کمی وسایل سفر مرتب شده و خونه رنگ و روی گرفته بود و فرداش دوباره روز کاری

به بچه ها قول داده بودم براشون با پول عیدی اسکوتر بخرم ... از قضا عید هم که اینطوری شد این وسط کی عیدی داد و کی گرفت طبق معمول مهرشادی زرنگ عمه ... دیگه هیچ کدوم از بچه ها بینشون عیدی رد و بدل نشد این شد که به روژین طلا گفتم بریم براتون بخرم فقط باید قول بدی پولهای عیدت رو بعدا بدی به من .. قبول کرد ..دوتا اسکوتر برداشتیم و کارت کشیدم و بچه ها مست و ملنگ اومدن خونه خیلی خیلی خیلی از دوتا دوتا خرید کردن خوشحال میشممممممممم فکر کنم بیشتر از بچه ها خودم خوشحال میشم خوب چهار تا نیستن :دی

رهام حسابی با اسکوترش مانور میده و سعی میکنه از طلا کم نیاره ..البته به سرعت خواهری که نمیرسه ولی خوشم میاد که باهاش حرکت میکنه یه وقتای هم خسته میشه ولش میکنه تو خیابون و یه وقتای هم بغلش میکنه تا مقصد .. خلاصه که همه جوره این اسکوتر ور دستشه ... و بعدش که سیزه به در بود بابا جون حسابی درس و مشق داشت ما هم تصمیم گرفتیم از خونه عزیز جون رفتن صرفه نظر کنیم و تو این گرما هیچ جا نریم واسه ناهار سیزده تا اینکه ساعتهای یازده شب بابایی گفت فردا حتما ناهار رو بیرون میخوریم آخه سیزززززززززده به در

ای بابا چیکار کنیم ... مرغ از یخچال درآوردم و گذاشتم یخش آب شد و خودشم نشست جوجه ای تکه تکه اش کرد و منم توی مواد خوابوندم و آماده واسه فردا بقول روژین پیک نیک سیزده

برنج رو دم دادم ... ساعت 11.30 رفتیم بیرون تو این گرما اینقدر گشتیم و بنزین سوزندیم تا یه جایی گیرمون بیاد که سایه باشه و خلوت باشه هی میخواد داد بزنیم کسی صدامون رو نشنوه آخر سر همجواری با گاوها نصیبون شد ... از کنار نخلستانی رد میشیدم و با سرعت کم ببینیم اون وسطاش جای صاف و سایه هست یا نه اینقدر که رهام داد و بیداد کرد که گاوووو گگگگگگگگاو تَ ه تَ ه ... بابای که ایستاده بود دور دستها رو نگاه میکرد رهام از صندلی عقب رفته جلو روی پاش و میخواست از پنجره بیوفته بیرن توی هوا گرفتین ما اصلا متوجه نشده بودیم از بسکه چشمون به دور دستها بود آخرش هم تصمیم گرفتیم همونجا بمونیم .. ولی پیش پیش دلمون برای گاوها سوخت ..میوه خوردیم و بچه ها پوستش رو دادن آقا گاوه و مامان گاوه .. مثل سگ اهلی شد و از اونجایی که ما خیلی خیلی بهش نزدیک بودیم هی میومد به سمت فرش ما و میخواست فرش رو لیس بزنه ..خلاصه ترجیح دادیم هر چه زودتر از اون گرما و اون صدای گاوها فرار کنیم ناهار و خوردیم ... هنوز جمع نکرده بودیم که مریم زنگ زد ما از دیشب اینجاییم و امشب بر میگردیم اهواز شادی هم هست ... منم گفتم شام بیاید گفتن نه شام میخوایم بریم پیش ناهید شوششششششششششششتری (الهی بمیرم ناهید اگه هر روز هم بهشون چلو کباب بدی فایده نداره آخه شوشتری هستی ) خلاصه که کی میاد گفتن ما تازه از خواب بیدار شدیم ساعت 2 بود(اه من بود که سر به آسمون میزد ای خدا خوش بحالشون تا دو خوابیده بودن ) طرفهای 3-3.30- خونتونیم

ما هم جمع کردیم و خودمون رو زودی رسوندیم خونه نشون به اون نشون ساعت 7.30 اومدن .. یعنی دلم میخواست این شادی رو خفه کنم چون میدونم مقصر همه دیرشدنها شادی ... بسکه فس فس میکنه میخواد از خونه بزنه بیرون

خیلی خوش گذشت خیلی خیلی یاد دوران دبیرستان و دانشگاه کردیم و حالا هر کدوم با بچه ها و شوهرمامون کنار هم بودیم .. باورم نمیشه شادی و مریم و من میرفتیم توی آبخوری مدرسه از شدت گرما زنگهای تفریح هم دیگر رو خیس میکردیم .. اینقدر خل و چل بودیم اونم تو مقطع دبیرستان حالا .. هر کدوم مادری شدیم واسه خودمون .. البته بازم مادری خل و چل هههههه

آرشیدا خیلی شبیه باباش بود و باباش لذت میبرد از شندیدن این وسط مبین مظلوم این پسرک شش ساله و نیکه همچنان از رهام کتک میخورد که منم دلم براش میسوخت و مدام دنبال کنترل کردنش بودم بعلاوه دخترک تو دلی مریم .. که بماداد خدای نکرده رهام طرف شکم مریم بره .. اینقدر سرپا بودم و مواظب رهام ..تا حدی که دیگه خسته شدم و اعلام کردم هر کسی مواظب بچه خودش باشه اون لحظه بود که شادی رو دیدم آرشیدا رو بین دوتا مبل گذاشته با دوتا بادکنک بازی کنه .. و مبین بود که توی بغل باباش داشت آجیل میخورد و خودم راحت روی مبل لم دادم ... عجب مهمون نوازیم من اینگونه بود که پرونده نوروز 1392 بسته شد و زندگی ادامه داره .. خدا راشکر .. خدا را صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت سلامتی که به من و خانواده ام دادی

روژین همچنان مشغول درس و مشقش هست و بقول خودش یک حباب دیگه بیشتر ندارن .. نشانه آخر رو که یاد بگیرن دیگه تق و لق میشه و احتمالا| 14 اردیبهشت به بعد تعطیلن ..برای پیش ثبت نام سه تا مدرسه زنگ زدن که باید ببرمش تهران و بسیار تا بسیار دو دلم که چیکار کنم .. آخه وقتی هنوز تاریخ رفتمون مشخص نیست چه کاری من اینهمه هزینه و وقت بذارم ببرمش .. اینا رو به بابای گفتم شاید در برنامه هاش تغییری بده .. و ما رو از بلاتکلیفی در بیار .. هیچ فایده ای نداشت تنها جمله اش این بود که ببرش ... برای دوتاش با خودت ببرش تاریخ سومین مصاحبه اش به تهران رفتن من میخوره ... خودم میبرمش .. آخه ایییییییییییین برنامه ریزی چه به درد من میخوره همسر محترم - آیکون عصبانی-

رهام یاد گرفته قهر میکنه و دست به سینه میشه و اینکه اگر یک حرفی رو زد و ما توجه نکردیم بار دوم تکرارش نمیکنه با فریاد و فس فس کردن مثل مار - حالت بسیار خشمناک - تکرارش میکنه .. همچنان شیرینه و مهربون و طاقت بغض و یا گریه الکی ما رو نداره چه برسه به واقعی 

واقعا دلم نمیخواد به این کار ادامه بدم هر چی سبک سنگین میکنم .. میبنم نه نباید برم دلم راضی نیست رضایت ندارم .. احساس خوشی ندارم از  سرکار رفتن اما .. آخه من کنارشم و هلش میدم اینه حال و روزمون .. چه برسه خودم رو از گود بکشم بیرون کاش فرجی بشه و آقای خونه یکمی کارهاش رو بیشتر پیگیری کنه

خدایا خودت هوای ما رو داشته باش

چقدر پرحرفی کردم !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 1:21  توسط مامانی   | 


جمعه بعد از تولد تصمیم گرفتیم بچه رو ببریم کنار دریا..چون تو ایام عید حسابی شلوغ میشه و بعد از عید هم مطئنااز این گرمتر بهترین فرصت بود که به قولمون عمل کنیم و

صبح ساعت 9.30 رفتیم و عصر ساعت 6.30 خونه بودیم از وقتی رسیدم تا ساعت 2 بچه ها توی آب مشغول بازی و شادی بودن و وقت نارهار رفتیم کنار پارکی و سور و ساط ناهار رو چیدیم ..مامان و بابای بدی شدیم و گفتیم اصلا صداشون نمییییییییی زنیم اگر گرسنه باشن خودشون میاد ....هنوز لقمه اول رو نخورده بودیم که اول روژین بعد رهام بدو اومدن و یکی غذا میخواست و یکی عدا میخواست آخ که چقدر خوب بدون داد زدن جلوی مردم که بچه ها بیاین ناهار خودشون اومدن و حسابی هم خوردن و دوباره مشغول بازی شدن.. بعد از پارک هم برای بچه ها توپ و بادبادک گرفتیم و کمی مشغول شدن و بعدش دوباره دریا و اینقدر ماشین میرفت توی آب که من خیلی احساس خطر کردم برای بجه و ترجیح دادم توی اون شلوغی دیگه بچه ها توی آب نباشن این شد که با هر ترفندی بود از آب درشون آوردیم و حرکت به سمت خونه تمام مسیر برگشت رو خواب بودن و تا رسیدم حمام و لباس شستن و خواب و فردا هم کار و مهد

رهام این روزها بد جوری مادرش رو میفروشه

رهام مامانی رو دوست داری بعععععععععله چند تا دو تا

رهام آوین رو دوست داری بعععععععععله چند تا ده تا

از وقتی از پیچ رودکی رد میشیم آوین آوین میکنه و عشقش شده آوین

حسابی کار های عجیب غریب میکنه و کافی اسم  پارک بیاد همچین مشتش رو هوا میکنه و جفت پا میپره و پارک پارک میگه که بیا و ببین

خیلی وقتا گیر میده که یه نفر پایین مبل بخوابه و آقا با گفتن یک دو سه بپره روش

زبونش هم  که الحمدا.. از برکت مهد خوب باشد شده و در حدی که وقتی از دست باباش ناراحت بشه بگه بابای بد و یه لب و لوچی آویزون کنه و بره وسطی راه برگرده و یه پوففففففففففففففی و زبانکی نثار بابا بکنه و دوباره بره و برگرده  برای بار سوم یه لگدی مشتی یا دوباره کلمه (ببببببببببببد ) رو نثار بابا بکنه

شاید دلش خنک بشه

این روزها تا یه چیزی رو منعش کنم و دعواش کنم ده بدووووووو دست به سینه میشه و گردنش رو اینقدر کج میکنه تا گوشش بچسبه به شونه اش و لباهش رو همچین ورمیچینه که انگاری لیمو مک زده میره میشینه روی مبل و اینقدررررررررررر نگاه به پایین میکنه که هر لحظه فکر میکنی الانه که گردنش بشکنه

همچین رفته تو کار شیر پاستوریزه که کمر همت رو تو این گرونی بسته ما ورشکسته بشیم روزی دوتا پاکت اینقدر میخوره اینقدر میخوره که شکمش گرد میشه ... عطش دوغ رو هنوز داره ولی تازگی ها شیرخوردن هم بهش اضافه شده یه وقتی میبینی یه پاکت رو یکجاااااا خورد - عجبا - تابستون چه کنیم از دستش الان که اینقدر هوا خوبه آب و دوغ و شیرش زیاده چه برسه وقتی که گرم بشه و عطشش زیاد باشه

یادمه قدیما یخچالها و فریزها قفل داشتن چه خوب بود این شرکتهای یخچال سازی همون رویه رو ادامه میدادن ..حداقل از ننه بزرگها میپرسیدن این قفله کارایی داشته یا نه آخه به کی بگم موز کیلویی 6.500 رو این پسر پوست میکنه مینداززززه .. مگه من چقدر میتونم توی یخچال نقاط کور و غیر قابل دسترس پیدا کنم و دنت و دوغ و ماست و موز رو جا سازی کنم - دیگه اختراع چسب پهن هم جواب نمیده و صندلی میذاره و با ناخن یواش یواش چسب رو بلند میکنه ..اصلا یادم نمیاد روژین سر چشب یخچال رفته باشه . خدا را شکر سه روزه که بیکلاه میره مهد و بیکلاه میاد بیرون انگاری از سرش وا شده و دیگه سراغ کلاهش رو نمیگیره .. پسرک شیرین من روز به روز شیرین و شیرین تر میشه و من باورم نمیشه دوسال از لحضاتی که تازه به دونیا اومده بود گذشششششششششه



یک کتاب به نام سلام نوروز دادن تا طلا خانمی حلش کنه فکر کنم 25 یا 35 صفحه است .. از امروز قرار شد رازی سه صفحه انجام بده نصف صفحه نشده بود اومد جارو به دست که من میخوام جارو کنم و تو کار خونه کمک کنم آخه عیده (یاد خاله نسا افتادم که تا مامانم بهش میگفت برو درس بخون زودی میرفت پای سینک ظرفشویی هر چیزی که حتی کثیف نبود هم بر میداشت و شروع به شستن میکرد بعدش هم جارو خلاصه هر کاری که نخواد درس بخونه )

-روژین میگه مامان چی شد که روز و شب ازدواج کردن
ااه مگه عروسی کردن
آره بابا خبر نداری !!!!!!!بچه هاشون هم که ستاره و ماه و خورشید
تو چطوری خبر نداری !
مممممممممممممممن

-  قبل از اینکه با بابایی بره پارک یه کار اشتباه کرد و بابای دعواش کرد
اومده توی بغلم و های های گرییییییییییه که من اصلا دوست نداشتم تو با این بابا ازدواججججججججج کنی .. چرا با من مشورت نکردی تا من یه بابای خوب و مهربون رو بهت پیشنهاد بدم
اشک میریخت و میگفت  تو نباید با این بابا ازدواج میکردی .. من این ازدواج رو قبول ندارم ...

منم نازش میکردم و میگفتم دیگه شوهر نبوددددددددد اون موقع ها..بابای هم از ته اتاق لبخند مرموزی روی لب داشت 

-رهامی وقتی یه بچه میبینه خیلی ذوق زده میشه البته یه مشتی نثارش میکنه یا لگدی و این خیلی بده چون کافی ضربه ای به دوستای روژین بزنه اونوقته که طلا میاد جبران میکنه و دیدم که کشیده زد توی سر رهام باهاش برخورد کردم و مثل اینکه موقع نصیحتو پند  واندرز ییه جمله بسیار حکیمانه گفتم .. البته که متوجه نشدم و بعدا آقای پدر تذکر داد این چی بود به بچه گفتی

 **** روژین هیچ وقت بخاطر بچه های دیگه دادشت رو نزززززززززززززن .. داداشت از هرکاری و از هر بچه ای دیگه ای مهم تره .. همیشه دادشت رو حمایت کن  *****

الان که نوشتمش خودم خنده ام گرفته بجای درس نزدن چی بهش یاد دادم ههههههه

اسکوترش رو برد پایین چرخ جلوش در اومده و دیگه نیاورتش بالا بهش میگم خوب چرا نیاوردیش .. دیگه به درد نمیخوره چرخش در اومد یکی دیگه میخریم - عحبااااااااا ..

قرار شده با پول عیدی هاشون دوتا اسکوتر بخرن یکی صورتی یکی سبز بهش میگم یکی یخرید دوتایی استفاده کنید .. مامــــــــــــــــــان نمیشه شخصی میدونی یعنی چی ... اسکوتر یه چیز شخصیه !!!

داشتیم میرفتیم دریا .. میگه مامان کاشکی دریا رو کمی نزدیک تر میساختن


توی پیک آدینه نوشته بود اگر قطره آب بودید

- : میرفتم توی دریا بخار میشدم میرفتم توی آسمونا ابر میشدم و تبدیل به باران میشدم و مچکیدم توی لانه پرندها ببینم چطوری لانشون

اگر بال داشتید میتوانستید ...

- : پرواز کنم و برم به لانه پرنده ها ببینم لانه اش چطوری

کلا" تو فکر لانه پرنده هاست فکر میکنه قصری دارن واسه خودشون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 15:44  توسط مامانی   | 

شاید قسمت نبود حرفهای توی دلم جایی نوشته بشه

دستم خورد به جایی و همش پاک شد 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 15:37  توسط مامانی   | 





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 17:4  توسط مامانی   | 

 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس